فردا چه خواهد شد ؟ می ترسم آسمان روی دستهایم بماند آخر تا کی از بام کلمات بالا بروم و پایین بیفتم؟ چقدر باید به واژه ها التماس کنم تا لبخندی که روی لبان ماه نشسته مال من شود ؟ چقدر باید به فکر فردا باشم ؟ دیوانه هم که باشی از خودت می پرسی فردا چه خواهد شد ؟ بعد می بینی کنار جاده ای نشسته ای و یک نفر قطره قطره تو را می نوشد و بی آنکه بخواهی به دنبالش راه می افتی و بخار می شوی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و تو اصلا نبوده ای
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط |
کفش هایم کو ؟ دم در چیزی نیست لنگه کفش من اینجا بود زیر اندیشه این جا کفشی مادرم شاید دیشب کفشهای خندان مرا برده باشد به اتاق که کسی با نچپاند در آن هیچ جایی اثر از کفشم نیست نازنین کفش مرا درک کنید کفش من کفشی بود که به اندازه انگشتانم معنا داشت ... پای غمگین من احساس غریبی دارد شصت پای من از غصه ورم خواهد کرد شصت پایم به شکاف سر کفش عادت داشت ...! ================================ نبض جیبم امروز تندتر میزند از قلب خروسی که در اندوه غروب کوپن مرغش باطل شود ... جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق که پی کفش به کفاش محل خواهد داد. ================================ خواب در چشم ترش می شکند کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود " یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود " ================================ دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید! کفش من می فهمید که کجا باید رفت کجا باید خندید کفش من له می شد گاهی زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی توی صفهای دراز من در این کله صبح پی کفشم هستم تا کنم پای در آن و به جایی بروم که به آن نانوایی می گویند شاید آنجا بتوان نان صبح فرزندان را توی صف پیدا کرد ================================ باید الان بروم ... ... اما نه ! کفشهایم نیست ! کفشهایم کو ؟!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط |