تبليغاتX
language="JavaScript1.2"> function disableselect(e){ return false } function reEnable(){ return true } //if IE4+ document.onselectstart=new Function ("return false") //if NS6 if (window.sidebar){ document.onmousedown=disableselect document.onclick=reEnable } `

`

روزام با تو  داره رنگي مي گيره                                               
انگاري خدا همه رنگاشو تو دست تو قراره داده                              
دستي رو ما هم بکش
شايد اين رنگ غم پاک بشه
وقتي زير بارونم تو چشام تو نقش مي بندي
اشک من
مي گم کاشکي همه اشک بشم
همه ابر بشم
تو خودم قايم شي
واسه من باشي
تو چشات خودم رو کنم
هيچکي نتونه منو پيدا کنه
هميشه تو چشات باشم
هميشه تو رو، تو ماه ديديم
ولي مي خوام ديگه ماه رو تو وجود تو ببينم
ديگه از فردا نترسم
چون امروز تو رو دارم
فردا اگه نباشي من به ياد امروز خوشم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط |


+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط |


صادقانه اعتراف می کنم ، سالها قبل از اینکه تو را بشناسم و عاشق تو باشم ، عاشق کلمات بوده ام ، با آنها

حرف می زدم ، شانه به شانه شان در مهتاب می نشستم ، برایشان لالایی می خواندم و هر روز صبح زود در نفس گرمشان متولد می شدم و آنگاه هر غروب آرام و بی صدا می مردم. گاهی دستهایم در دست جبرئیل بود و گاهی زلف های پیچده شیطان را شانه می کردم.

وقتی تو را دیدم ، به یاد کودکی ام افتادم ، جنگل های مرطوب و درختانی که همیشه از من سبز تر بوده اند ، دریای خزر و موج های بازیگوش و بوسه های عاشقانه ام بر بالهای یک سنجاقک به یاد ابرهایی که دم به دم از بالای سرم رد می شدند و گیسوان مادرم را می دیدند به یاد شالی زارهایی که بین خانه و مدرسه ام نشسته بودند و

گوجه های سبزی که به نسیمی از شاخه جدا می شدند و با شیطنت خود را روی شانه ام می انداختند.

صادقانه اعتراف می کنم

سالها قبل از اینکه تو را ببینم ، صدها خورشید سیاه در اعماق قلبم غریبانه خفته بودند.

وقتی نگاهم به نگاهت افتاد ، خورشید ها یکی یکی بیدار شدند و زندگی ام ، دفترها و ترانه هایم را پر از نور کردند

و من توانسته ام رویاهایم را که لابه لای سنگریزه های ساحل گمشده بودند پیدا کنم .

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط |