مچاله می شوم تنگ تنگ و فواصل را بریده بریده می پیمایم دور دور این برگ های خشکیده من مرده بی اشک مثل ترکه های فرود نیامده که می خشکند و می سوزند در خود می لغزم آرام آرام چون خزیدن سایه بر دیوار تهی می شوم می دانم... صدای گر گر شعله ها نمی آید به خود واگذار شده ام تا برای سوگواری رختی برگزینم زنان بلند شمع به دست در تلاطم بازوان مردان ستبر سیاه پوش برای سوگواری می آیند مچاله می شوم کسی لالایی نمی داند؟؟؟ سرد سردم... برایم بخوانید... بخوانید... ...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط |