تبليغاتX
language="JavaScript1.2"> function disableselect(e){ return false } function reEnable(){ return true } //if IE4+ document.onselectstart=new Function ("return false") //if NS6 if (window.sidebar){ document.onmousedown=disableselect document.onclick=reEnable } `

`

 

و امروز دانستم آنگاه كه

آن ليوان را بر ديوار كوبيدم

بر او چه گذشته است ...

آري امروز مرا شكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسته اند

كاش مي دانستم كه آن ليوان مرا اينگونه اسير نفرين خويش مي سازد !!

شكستن سخت و تلخ است كه نمي داني

چشمانم را بر هم فشردم

نمي دانم آن خيسي چه بود

پرسيدم اين تري از چيست ؟

اما هر آنكه داشتم دگر نبودند كه مرا پاسخ گويند !!

حال تنها به خيال مي روم

خيال مرا با خود برد

كسي را ديدم پشت به من ايستاده بود

پرسيدم تو كيستي ؟

اينگوه پاسخم گفت : من خداي هستم .

با تعجب گفتم : پس چرا از من روي گرداني ؟؟

پاسخ گفت : تو حتي مرا نيز نخواهي داشت ..

فريــــــــــــــــــــاد زدم : خدايا !! مرگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ را مي خواهم .

او همان طور كه دور مي شد گفت : تو لياقت آن را نيز نخواهي داشت .

آن تري شدت گرفت .

قطره شد .

سيلاب شد.

بي اختيار فرياد گفتم : مرا بخشش لازم است .

امــــــــــــا سكوت  پاسخ من گفت ..

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط |